![]() لا لا لا لا نخواب!! دنیا خسیسه واسه کمتر کسی خوب مینویسه یکی لبهاش همیشه غرق خندست یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه...
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته چهارم مهر 1387
هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل اسفند 1386 هفته چهارم بهمن 1386 هفته سوم بهمن 1386 جستجو
پیوندها
اشك نويس
سايه ي تمدن اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
ایستگاه
دل من کودکی سبکسر بود خود ندانم چگونه رامش کرد او که میگفت دوستت دارم پس چرا زهر غم به جامش کرد؟؟ ایستگاه بارونی...
گفتی هر وقت خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده! گفتم:اگه بارون نبود چی؟ گفتی:اگه چشمای قشنگ تو بباره آسمون هم گریه اش میگیره! گفتم:یه خواهش!وقتی آسمون چشمام خواست بباره،تنهام نذار! گفتی:چشم! حالا امروز من دارم گریه میکنم.اما آسمون نمیباره! تو هم اون دور دورا ایستادی و بهم میخندی... |+| نوشته شده توسط اتوبوس در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 10:9
دماغ ماريه جووووووون
ماريه جونم
مدتها بود كه پست نداده بودم ميبينم كه دماغتو عمل كردي خوووشگل شدي! البته فكر نكني منظورم اين بود كه خوشگل نبوديااااا مي بوسمت دوستت ميدارم |+| نوشته شده توسط اتوبوس در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 1:47
شيخ مزاح ميكند آيا؟
شيخي را گفتند : مدتي است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياري اين البسه بر تن مي کنند. در مذمت شلوار کوتاه چيزي بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند. شيخ ما خروشيد و گفت:خاموش!!! که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم گفتند: يا شيخ ! فايده اش چيست؟؟؟؟ شيخ ما گفت: چون دختران شلوار کوتاه پوشند، پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند. چون پايين را بنگرند هم از گزند تيرشيطان در امان مانند هم از شر چاله |+| نوشته شده توسط اتوبوس در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 ساعت 1:42
خيطي ماليات نداره ،نه؟
ماريه جون ديدي وبم مسدود نيست؟سوختي؟
بابت اون قضيه هم |+| نوشته شده توسط اتوبوس در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 3:37
ایستگاه
قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه تکیه داده ام قطار میرود... تو میروی... تمام ایستگاه میرود... قیصر امین پور - سفر ایستگاه |+| نوشته شده توسط اتوبوس در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 1:42
سلاااام ماری.خوبی؟
امروز دانشگاتون ...نه نه ببخشید مدرستون چه مسخره بازی ای بودااا. اون از اتوبوسای دماوند که نیم ساع معطلمون کردن. اونم از استاد نمونه...اونم از مشاور و مراجع
|+| نوشته شده توسط اتوبوس در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 0:44
ماریه
ماریه جونم دیروز خونتون بودم. باور کن انقدر شاد میشم که یه ابخند هر چند غم بار گوشه ی لبای قشنگت میشینه...اونقدر دلم شاد میشه که نگو. آخه گلم چرا غذا نمی خوری. به قول مامانت فقط دو تا چشم مونده تو صورتت. فردا جمعست. قراره باهات بیام دانشگاهتون. تازیانه ی عشق رو هم با خودم میارم |+| نوشته شده توسط اتوبوس در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 17:25
سلام
ماری مواظب خودت باش. راستی من فردا دوباره میام خونتون. بوس بوس |+| نوشته شده توسط اتوبوس در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 1:16
|